امروز در شيفت صبح سر كلاس بودم. زنگ اول تمام شد و با شنيدن صداي زنگ تفريح بچه ها بيرون آمدند و من درحالي كه دفترهاي بچه ها را در دست داشتم از پله ها پايين آمدم كه به دفتر آموزشگاه بروم. مادر طه را ديدم كه آمده بود تا از وضعيت درسي فرزندش مطلع شود.

خانم ديگه اي هم همراه مادر طه بود . اين خانم به نظرم آشنا مي آمد انگار  اين خانم را قبلا جايي ديده ام.

كمي به ذهنم فشار اوردم و تا اطلاعات ذخيره شده در مغزم كم كم آپديت شد. آها درست حدس زدم ايشون مامان احمد بود.

احمد در سال تحصيلي 84-83 دانش آموز من در پايه ي اول بود. اون موقع در شهر نخل تقي تدريس ميكردم. شهر نخل تقي در 5 كيلومتري عسلويه(قلب اقتصادي كشور) قرار دارد.

بعد از اينكه مامان احمد رو شناختم خيلي خوشحال شدم. و ذهنم به چند سال پيش برگشت تصوير معصومانه احمد در ذهنم نقش بست و من مستقيم و بودن مقدمه سراغ احمد را از او گرفتم . آخه احمد واقعا دانش آموز بسيار خوب و عالي بود هم از نظر درسي و هم از نظر تربيتي، دانش آموزي بسيار مؤدب و و منظم.

ولي ميدانستم كه احمد ديگر با اون قيافه و هيكل قبلي نيست آخه الان پنج شش سالي ميگذرد

خيلي دوست داشتم از احمد برايم بگويد و من مرتب از او سوال ميكردم ولي مامانش در آخر گفت: احمد كه درساش خوبه ولي اين اواخر روحيه اش خيلي خراب شده حتي درساش هم تحت تاثير قرار گرفته.

علت كه جويا شدم. واااااااااااي متاركه پدر و مادر

پدر و مادر احمد از هم جدا شده اند و حالا احمد پيش پدرش در شهر ديگه اي زندگي مي كند. مادرش مي گفت كه احمد هميشه زنگ مي زند و پشت تلفن گريه مي كند.

واقعا با شنيدن اين مطلب خيلي ناراحت شدم حتي بعد از رفتن مامانش همينطور در فكر بودم.

با خودم مي گفتم گناره اين طفل معصوم چيست؟

اين وضعيت به طور حتم روحيه و همچنين درس احمد رو تحت تاثير قرار ميده در كل ميشه بگيم در آينده اش هم  تاثير خودشو ميذاره

شايد هم آينده اش را به صورت 180 درجه عوض كنه و يك آينده خوب براي يك دانش مستعد رو به  يك آينده نا مطلوب تبديل كنه

به نظر من كه آينده خوب يك فرد بي گناه رو از بين بردن گناه نابخشودني است شايد هم از قتل نفس هم كمتر نباشه من كه ميگم باي ذنب قتلت هم در اينجا صدق مي كنه

اينو نوشتم كه بگم پدرها و مادرها به فكر آينده بچه هاي خود كه پاره تن شما هستند باشيد.

نمي دانم شما چه نظري داريد؟