سفر نامه تونس
روزهای مهر به سر عت می گذشت و ما هنوز منتظر تماس مرکز امور بین الملل مبنی بر اوکی شدن بلیط ها بودیم. مدرسه ها همه آغاز به کار شده بودند و دانش آموزان و همکاران مهرشان را پر مهر شروع کرده بودند اولین سالی بود که در جشن شکوفه های کلاس اولی ها شرکت نکردم. من مشغول بستن چمدان ها بودم و معلمان و دانش آموزان مشغول تدریس و تحصیل.
من در این روزها به مدرسه قبلیمان سر می زدم. مدرسه ی امیر کبیر که دیگر مدرسه امیر کبیر نبود. هم اسم آن و هم جای آن تغییر یافته بود . وحتی جمع پرسنل آن نسبت به پارسال نیز تغییرات زیادی کرده بود. نام مدرسه به مدرسه فرهنگیان امیر کبیر تغییر کرده و مکان آن به دلیل تک شیفت شدن اکثر مدارس شهر به پشت اداره پشت جنب جایگاه نماز جمعه انتقال یافته است. از جمع معلمان پارسال هم من و یکی از همکاران از این مدرسه جدا و سه همکار جدید به اضافه یک معاون به نیروهای امسال مدرسه اضاف شده بوذ.

من هنوز این مدرسه قدیمیمان را دوست دارم . مدرسه ای که 5 سال در آن تدریس داشتم . مدرسه ای که به خاطر قدمت ساختمانش تخریب شد و از نو ساخته شد و الان که مکان آن تغییر یافته است.
بالاخره دوشنبه شب 12 مهر از مرکز تماس گرفتند که پرواز استانبول به تونس اوکی شده و چهارشنبه ساعت 2:25 بامداد پرواز تهران به استانبول است. بلافاصله به آقای رئوفی دیگر همکار اعزامی به تونس تماس گرفتم. ایشون هم فرمودند که با من هم تماس گرفته شده و باید آماده حرکت شوییم. آقای رئوفی را در همان جلسه توجیهی که در تهران برگزار شده بود و در روزی که کشورهای اعزام رو اعلام کردند پیدا کرده بودم و دراین مدت مرتب با هم در تماس بودیم و اخبار و اطلاعات جدید را با هم رد و بدل می کردیم. ایشون از استان خراسان رضوی می باشند.
وقت کم بود ولی ما آماده اعزام بودیم تنها کاری که مانده بود خداحافظی با بستگان و دوستان بود. برای خداحافظی با بستگان همسرم می بایست به شهر دیگری که در فاصله یکساعتی بود می رفتیم. صبح روز سه شنبه در اولین ساعات اداری بلیط عسلویه تهران برای روز چهارشنبه صبح گرفتم و عازم شهر محل سکونت خانواده همسرم شدیم بعد از ظهر همانروز برگشته و با مجموعه دیگری از دوستان و بستگان خداحافظی کردیم. طبیعتا روز سخت و دلگیری بود . هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه و اینهمه دلگیر.
پرواز فردایمان از عسلویه به تهران ساعت 9 و نیم صبح بود و ما باید به موقع خودمان را به فرودگاه که یکساعتی و نیمی فاصله داشت می رساندیم. صبح زود بعد از خداحافظی با خانواده ام راهی فرود گاه شدیم. ولی متاسفانه نتوانستیم به موقع به پرواز برسیم و بارهایمان را تحویل نگرفتند و پروازمان کنسل شد. به کمک یکی از دوستانم که در حراست فرودگاه مشغول به کار بود پرواز ساعت 1 را گرفتم. مشکلی که در اینجا پیش آمد این بود که من میباست در همان روز به وقت اداری تهران می رسیدم تا بتوان مساعده ای که مرکز برای نیروهای اعزامی در نظر گرفته بود را می گرفتم. مبلغ مساعده 10000 دولار بود و حضور خود من الزامی بود چرا که اول میبایست حواله مساعده را از مرکز می گرفتم و سپس به بانک ملی برای گرفتن مبلغ می رفتم.
خوشبختانه همکار آقای رئوفی صبح همانروز در تهران بودند و من با تماس گرفتن با ایشون و مرکز و همکاری آقای ظفری مسئول قسمت امور مالی مرکز این مشکل برطرف شد و آقای رئوفی موفق به دریافت مبلغ شدند که جا داره در همین جا بازهم از ایشون تشکر کنم. چرا که وقت زیادی صرف اینکار کردند.
بالاخره هواپیما ساعت یک از فرودگاه عسلویه بلند شد و ساعت دو و نیم ما در تهران بودیم بلافاصله به خانه معلم مربوط به استان بوشهر در تهران رفتیم. برای گرفتن بلیط های پرواز می بایست به مرکز مراجعه می کردم . سپیده و خانمم رو در خانه معلم جا دادم و من بلافاصله خودم رو به مرکز رساندم و بلیط ها رو دریافت کردم . بلیط های تهران - استانبول و استانبول - تونس .تا به خانه معلم برگشتم هوا تاریک شده بود. بعد از شام و نماز راهی فرودگاه امام شدیم. ساعت یازده ما فرودگاه بودیم. آقای رئوفی با خانواده محترمشون نیز به جمع ما پیوستند و دیگر همکار اعزامی به تونس جناب آقای اسماعیلی از تبریز نیز در آنجا دیدیم.
قبل از تحویل بارها آن ها را وزن کردیم . ما بار اضافه داشتیم و در همانجا چیزهای که حس میکردیم ضرورت کمتری دارد را از بارمان بیرون آوردیم. چون در بلیطهای من و خانمم نفری 20 کیلو و برای سپیده 10 کیلو در نظر گرفته بود. برای برخی از مسافران که در طول صف تحویل بار همصحبت شدم متوجه شدم که برای آنها 30 کیلو نوشته شده بود و از اینکه برای 20ما کیلو در نظر گرفته شده ابراز تعجب می کردند.
برادرم سید جواد که در قم زندگی می کنه برای دیدن و خداحافظی با من به فرودگاه آمده بود که بارهای اضافی رو تحویل ایشون دادم.
بالاخره بار را تحویل دادم و دیگر کاری به بار و چمدانهایمان نداشتیم و مکان تحویل بارها فرودگاه تونس بود. نوبت گرفتن بوردینگ کارت که شد سیستم کامپیوترشون بوردینگ کارت تهران استانبول رو برای من صادر می کرد و در صدور بوردینگ کارت استانبول تونس خطا می زد. نمی دانم چرا اینجوری شده بود چرا که دیگر همکاران مشکلی از این بابت نداشتند. نگران شده بودم که نکنه پروازم بازم کنسل بشه. ولی منو راهنمایی کردند که چگونه برای گرفتن بوردینگ کارت در فرودگاه استانبول اقدام کنم.
در همانجا یکی از همکاران اعزامی به کشور الجزایر را هم دیدیم. آقای کلانتری و خانواده محترمشون. ایشون هم از طریق استانبول به الجزایر می رفتند. حالا ما چهار خانواده شده بودیم.
وقت پرواز در تاریکی شب فرا رسید. از صبح همانروز یک لحظه هم استراحت نداشتیم و سپیده یکساله ما هم یخواب درست و حسابی نکرده بود. همه خسته بودیم. با پرواز ترکیش ایر از تهران به مقصد استانبول حرکت کردیم و با طلوع آفتاب چهار شنبه ما در آسمان استانبول بودیم. ساحل زیبای شهر از بالا بسیار دیدنی بود.
در فرودگاه استانبول اولین کاری که کردم بوردینگ کارت برای پرواز تونس رو گرفتم و به اتفاق دیگر خانواده ها به محل ترانزیت فرودگاه رفتیم . پرواز استانبول به تونس ساعت 10:30 بود. در منطقه فرودگاه به اتفاق آقای رئوفی چرخی زدیم. مسافران زیادی از جاهای مختلفی بودند. ایرانی ، اروپایی ، آفریقایی ، شرق آسیایی و ... با با رنگ و مد های مختلف
خستگی و نگرانی در چهره خانمها نمایان بود و حق هم با آنها بود خستگی راه و دوری از خانواده و بستگان و رفتن به کشوری که چندان آشنایی با آن ندارند واقعا برای همه سخت بود. از آقای کلانتری جدا شدیم و به سوی پروازمان حرکت کردیم.
ساعت 10:30 صبح بوقت ترکیه هواپیما از فرودگاه استانبول بلند شد و در ساعت تقریبا 10 صبح همانروز به وقت تونس در فرودگاه به زمین نشست.
بعد از تحویل گرفتن بارها و خروج از فرودگاه دیدیم که سه نفر منتظر ما هستند. جناب آقای احمدی و جناب آقای ضیایی از همکاران فرهنگی که از سال قبل در تونس بوده اند و سید احمد راننده سفارت که اهل تونس است.از دیدن دوستان واقعا خیلی خوشحال شدیم.
تا یادم نرفته یه چیزه دیگه هم اشاره کنم و اونم اینکه زبان مکالمه تونسی خیلی خیلی سخته مخلوطی از فرانسوی و عربی و یه خورده انگلیسی. بعضیها که اصلا عربی بلد نیستند و بعضی ها انگلیسی رو متوجه نمیشند. باور میکنید همکار ما آقای رئوفی برای خرید شیر به یکی از مغازه ها مراجعه کرده بود و هر چه به صاحب مغازه مگفته milk صاحب مغازه متوجه نمیشد تا اینکه یه مشتری دیگه میاد و شیر رو به فرانسوی به صاحبمغازه می گه
یه نکته دیگه اینکه اکثرا وقتی متوجه میشن ما ایرانی هستیم خیلی براشون جالبه و خوشحال میشند و چون من یمقداری با اونا عربی فصیح( کتابی) صحبت می کنم براشون جای تعجب داره که یه ایرانی عربی هم بلده